![]() |
|
شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
metamorphosis
باورمان نمی شد هر چه را که می ساختيم... فرو می ريخت نمی دانستيم چرا.... کی.... رها کرديم ... نشد.... پاک اش می کنيم ... نمی شود... خب.... شکل اش را که می شود عوض کرد! نه؟!
شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤
«برده گی به روش درونی»
تب می کنيم که بمانيم تاب نمی آريم که بميريم بس که اسير لذت مانيدن ايم! چقدر اين لبه تيز است که ايستاده ايم ... ما کِی هستيم؟! ............... «اوينار»
شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
واسه خنگ هائی كه فكر می كنن امين اينجا رو می نويسه
پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
هی تو ! خيلی خری اگه يه لحظه فکر کنی دوستت ندارم ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر کنی دوستم نداری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر کنم دوستم نداری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر کنم دوستت ندارم ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر نکنی دوستم داری ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر نکنی دوستت دارم ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر نکنم دوستم داری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر نکنم دوستت دارم ... هی من ! « لئونارد » یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
هی تو ! تو که گاهی دستهات رو پشتت پنهان ميکنی ! يادت هست قرار بود رو بازی کنی ؟ من هنوز برهنه ی برهنه ام . بی شرم و بی سلاح . لرز دارم گاهی هنوز . اصطکاک دستهايی رو ميخوام که داغم کنن هنوز . هميشه ی هنوز . « لئونارد » یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
...
حقه بازي مي كنيم و به هم دروغ مي گوئيم... روي صورت آدمها خراش مي اندازيم تا هر وقت خودشان را توي آينه ديدند ياد كابوس شبهاي ما بيفتند.... مي خواهيم آدم مان را هي آدم تر كنيم ...نمي شود كُنداليني مان بيدار مي شود.... دستمان را دراز مي كنيم... گير مي افتيم هي ... نمي شود... به هم دروغ مي گويم... حقه بازي مي كنيم ام.... نمي فهميم كه دست آخر اينمه حقه كه توي دستهامان بوده را باخته ايم... عجب آدمهاي حقه بازي هستيم..... حقه ها را باخته ايم ... هي .... هنوز اما از رو نمي رويم.... عجب بي شرف هائي هستيم .... ..... گاهي خدا در خلق اينهمه خرق عادتهاي ما وا مي ماند.... گفتم خرق عادت؟! ببخشيد! ... حقه بازي و باختن آنهمه حقه عادت ماست... رسم آدم بودن است..... «اوينار» سهشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
«اتود جديد تنهائی»
يک هی.... کی بلد است يک اتود حسابی از تنهائی نشانمان بدهد.... يک اتود جديد.... چرا همه ساکتيد؟ ترس زبانتان را جويده ؟....... اتود من از تنهائی يک تختخواب خاليست...... تختخوابی که فراموش شده است.... . شما چی؟....
«اوينار» سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳
چقدر ما آدمها حقه بازيم... .. که خيال می کنيم سلاخی که می گريست به قناری کوچکی .... دل بسته بود...
نقابها را که برداريم ديگر چيزی باقی نمی ماند.... ما همه نقابيم...
«اوينار»
شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳
سلام به همه شما هنوز ياد من هستيد خيلی عجيبه همه تون از فاهوس.....تا ....... سايه aminebi اين password شماها هم بنويسين منتظرم یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳
اگه ميدونستم
وای پسر! اگه ميدونستم..... اگه ميدونستم انقدر سحر دوست داشتنيه..... مثل غروب.... شايد هم بيشتر نه حتما بيشتره..... اون وقت هر شب تا صبح بيدار می موندم تا نگاهش کنم هر شب...
[غروب | غروب ديروز | پست الكترونيك ] |
غروب غروب ديروز پست الكترونيك قبلا يه سنگ قبر نويس بودم دوستان غروب امروز جايي براي هيچ كس غروب خاكستري بغضهاي يخ زده نگاه آسماني شازده کوچولو مونولوگيست معلم ادبيات کله کشک تشنه ام مونا دخترک سرمه شادي سايه يلدا ونوس ساحل گلپونه فاهوس دل نوشتهاي ياس نوشته هاي پراكنده و خدايي که در اين نزديکي است آنانكه غروب امروز را ديدند |
