به نام او
از كوچه باغهاي خاطراتت كه گذشتي خانه هاي كاهگلي را كه ديدي شمع اميدت را بيافروز؛ رويشان يادگاري بگذار مسافرم مي آيد با غروب امروز
شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤
metamorphosis

 

باورمان نمی شد

 هر چه را که می ساختيم...

فرو می ريخت

نمی دانستيم چرا.... کی....

رها کرديم ...

نشد....

پاک اش می کنيم ...

نمی شود...

خب.... شکل اش را که می شود عوض کرد!

نه؟!

 

امين

شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤
«برده گی به روش درونی»

 

تب می کنيم که بمانيم

تاب نمی آريم که بميريم

بس که اسير لذت مانيدن ايم!

چقدر اين لبه تيز است که ايستاده ايم ...

ما کِی هستيم؟!

...............

 «اوينار»

 

امين

شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
واسه خنگ هائی كه فكر می كنن امين اينجا رو می نويسه

 

 

اينهمه می ياين اينجا رو می خونين هنوز نفهميدين اين امين نيس که می نويسه.. امين پس وردشو گذاشته ما ها می نويسيم .

حالا فهميدين عقل كل ها!

هی صداش نكنين ...هي نگين كه خوشحالين كه امين بازم می نويسه... هی الكی نياين كامنت بذارين بی اونكه ببينين اسم كی پائين نوشته اس...

ای كه ما آدما گاهی چقدر بی توجه تر از هميشه می شيم!

 

لئو تو هم بس كن . اينجا ننويس اين حرفا رو دفتر يادداشت شخصی ات كه نيس اينجا.

 

 

اوينار

امين

پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

هی تو ! خيلی خری اگه يه لحظه فکر کنی دوستت ندارم ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر کنی دوستم نداری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر کنم دوستم نداری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر کنم دوستت ندارم ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر نکنی دوستم داری ... خيلی خری اگه يه لحظه فکر نکنی دوستت دارم ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر نکنم دوستم داری ... خيلی خرم اگه يه لحظه فکر نکنم دوستت دارم ...  هی من !

  « لئونارد »

امين

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

هی تو ! تو که گاهی دستهات رو پشتت پنهان ميکنی ! يادت هست قرار بود رو بازی کنی ؟ من هنوز برهنه ی برهنه ام . بی شرم و بی سلاح . لرز دارم گاهی هنوز . اصطکاک دستهايی رو ميخوام که داغم کنن هنوز . هميشه ی هنوز .

« لئونارد »

امين

یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 
...

 

حقه بازي مي كنيم و به هم دروغ مي گوئيم...

روي صورت آدمها خراش مي اندازيم تا هر وقت خودشان را توي آينه ديدند

ياد كابوس شبهاي ما بيفتند....

مي خواهيم آدم مان را هي آدم تر كنيم ...نمي شود

كُنداليني مان بيدار مي شود....

دستمان را دراز مي كنيم...

گير مي افتيم هي ... نمي شود...

به هم دروغ مي گويم... حقه بازي مي كنيم ام....

نمي فهميم كه دست آخر

اينمه حقه كه توي دستهامان بوده را 

باخته ايم...

عجب آدمهاي حقه بازي هستيم.....

حقه ها را باخته ايم ... هي ....

هنوز اما از رو نمي رويم....

عجب بي شرف هائي هستيم ....

.....

گاهي خدا در خلق اينهمه خرق عادتهاي ما وا مي ماند....

گفتم خرق عادت؟!

ببخشيد!

... حقه بازي و باختن آنهمه حقه عادت ماست...

رسم آدم بودن است.....

 

«اوينار»

امين

سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
«اتود جديد تنهائی»

 

يک

هی....

کی بلد است يک اتود حسابی از تنهائی نشانمان بدهد....

يک اتود جديد....

چرا همه ساکتيد؟

ترس زبانتان را جويده ؟.......

اتود من از تنهائی يک تختخواب خاليست......

تختخوابی که فراموش شده است....

.

شما چی؟....

 

 «اوينار»

امين

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳
 

چقدر ما آدمها حقه بازيم...

.. که خيال می کنيم سلاخی که می گريست به قناری کوچکی ....

دل بسته بود...

 

نقابها را که برداريم ديگر چيزی باقی نمی ماند....

ما همه نقابيم...

 

«اوينار»

 

امين

شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳
 

سلام

به همه شما

هنوز ياد من هستيد

خيلی عجيبه

همه تون

از فاهوس.....تا ....... سايه

aminebi

اين password

شماها هم بنويسين

منتظرم

امين

یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳
اگه ميدونستم

وای پسر!

اگه ميدونستم.....

اگه ميدونستم انقدر سحر دوست داشتنيه.....

مثل غروب....

شايد هم بيشتر

نه حتما بيشتره.....

اون وقت هر شب تا صبح بيدار می موندم تا نگاهش کنم

هر شب...

 

امين

[غروب | غروب ديروز | پست الكترونيك ]